| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
دوستان عزیز از این به بعد این وبلاگ در آدرس زیر به روز می شود:
jumuli.blogfa.com |+| نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 1:17 |
دوستت دارم
با مقدار زیادی اغماض می توان گفت، زندگی شاید تنها یک تکه فلز صیقل داده شده ي «گُه» آلود نباشد. ( گه: ضایعات غذای هضم شده در بدن انسان که مدفوع نیز نامیده می شود. ) < هنگامی که مردمک چشم هایش هر لحظه گشاد و گشادتر می شدند و تصویر صورت من در آن ها درشت و درشت تر، چشم هایش احمقانه هنوز به دنبال عشقی پنهان می گشت که من آشکارش کرده بودم. هنگامی که گره روسری را روی گردنش سفت و سفت تر می کردم و گمان می کنم وقتی چشم هایش تا آخرین حد ممکن از حدقه بیرون زد و دست و پاهایش دیگر از تکان افتادند، این عشق را بالاخره در چشم هایم یافت. اکنون دیگر وقت آن است که چشم هایش را بیرون بیاورم و ببوسم و به درون جفت حفره های کبود شده استخوان صورتش باز گردانم. < خجالت می کشیدم بگویم دوستش دارم و آخر گفتم. خودش مرد، به مرگی طبیعی تر از هر مرگ طبیعی. < سومین را در هوایی گرگ و میش در لحظه غمگین (شفق/ فلق)، آنگاه که حرف ها در گلو می خشکند و نگاه ها سخن می گویند، بی نگاهی و بی سخنی در زیر بار سنگین نگاهش آسوده کردم و در کنار قبلی ها، دفن. < چهارمین یا ششمین بود. آن که نیمه شب در بسترم خشونت دست هایم، لطافت < در انتظار آخرینم. شاید در اولین روز باقی مانده، دقایقی پیش از طلوع آفتاب که چگونه آزادش خواهم کرد از چنگال های چسبناک زندگی ام که این چنین گریبانم را به سختی چسبیده است. < دوستت دارم، با تمام وجود باقی مانده ام. تو آخرین نفر هستی، نه؟!
مجید خادم |+| نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 21:11 |
اتاق انتظار
نیم ساعتی خوابیدم .بیشتر از این نمی توانم .راستش این روزها توی خانه هم درست خوابم نمی برد چه برسد به اینجا .
بگذریم خواب دیدم توی آشیانه هستم . پرسیدم هواپیمایم کو ؟ کسی که پیشم بود ٬یادم نی آید که بود ٬گفت "خراب شده .باید پیاده بری". یک تکه آهن پاره بی شکل هم نشانم داد که نمی دانم چرا توی خواب به نظرم آمد هواپیمای من است . گاهی خوابهایم را برای بقیه تعریف می کنم ٬اما توی قرنطینه معمولا سر همه به کار خودشان گرم است .یکی را می شناسم که هر وقت دستور عملیات می گیرد ،یک وصیت نامه جدید برای زنش می نویسد .تازه ازدواج کرده .به نظرم نوشته هایش بیشتر باید شبیه نامه عاشقانه باشد تا وصیت نامه . من هم می نویسم .از حرف زدن با بقیه راحت تر است .بعضی وقتها توی صورتشان را هم نمی توانم نگاه کنم .البته فقط وقتی توی این اتاق هستیم .ازشان خجالت می کشم ،از اینکه می دانم شاید دیگر زنده نبینمشان . یاد جواد افتادم .اولش جواد نبود ،سلطانی بود .تازه منتقل شده بودم تهران که قرار شد کمک من بشود .چهار سالی کوچکتر از من بود و ده ،دوازده سال هم جوانتر . پرواز اولی که با هم داشتیم خیلی سخت نبود .باید پالایشگاهی را می زدیم .از پایگاه شیراز زیاد آنجا رفته بودم .زدن آنجا برایم شده بود مثل مسواک زدن . نزدیک ظهر بود که رسیدم بالای سر پالایشگاه و بمب ها را ریختیم .وقتی برگشتیم پایگاه ،یک جوری بهم گفت خسته نباشید انگار دنیا را بهش داده بودم .گمان کنم ترسیده بود . خیلی طول نکشید که صمیمی .شدیم این جور جا ها همه زود صمیمی می شوند .یک جور محرمیت است .هم تو ترسیدن او را دیده ای هم او ترس تو را . آخرین باری که با هم برگشتیم پایگاه بعد از اینکه هواپیما را به زور نشاندم ،بلند شدم و کابین عقب را نگاه کردم .جای گلوله توپ روی بدنه هواپیما معلوم بود شیشه کاناپی هم خورد شده بود .خواستم بیاورمش بیرون .تنهایی نمی شد .دستش گیر کرده بود به دسته گاز .منتظر آمبولانس شدم .جای زخم را هم نتوانستم پیدا کنم .انگار یک طشت خون خالی کرده بودند رویش .کلاهش را که برداشتم دیدم صورتش سالم مانده ،فقط مثل پوست شکم بچه شش ماهه سفید شده بود .درست شبیه خوابی که شب قبلش دیده بودم . حالا هم یکی دیگر را فرستاده اند .خلبان خوبی است .توی این اتاق همه تکخال هستند .برای این عملیات قرار شده کمک من باشد .الان هم دارد با بقیه چرت می زند . به غیر از من فقط هادی بیدار است .دارد چای می خورد .هفده تا جنگنده زده است ولی به قیافه اش نمی آید حتی با توپ شیشه همسایه شان را شکسته باشد . البته درست است به قیافه اش نمی آید ولی در شیشه شکستن هم دستی دارد .توی شیراز همسایه خودمان بود .سه ،چهار بار سر همین قضیه از مادرم کتک خورد . مادرم از سر و صدا خیلی بدش می آمد .هنوز هم بدش می آید .آدم محافظه کاری است .قول گرفته جنگ که تمام شد ،استعفا بدهم ،بروم مغازه باز کنم .اول گیر داد که همین حالا برو .به زور راضی اش کردم بعد از جنگ . چقدر خوشحال بود که ازم قول گرفته .بیچاره پیرزن ،بعد از جنگ دیگر چه فرقی می کند چه خلبان جنگنده ،چه راننده تاکسی . فکر می کند من خوشم می آید هر روز خبر مرگ رفقایم را بهم بدهند .جنگ است دیگر من هم ازش بدم می آید ولی یک جوری باید تمام بشود یا نه؟ ۳۰دقیقه دیگر باید پرواز کنیم .می روم دوش بگیرم .شاید خستگی ام کمتر شود .دیروز هم درست نخوابیدم .تشییع جنازه جواد بود . صورتش هنوز هم سفید بود شبیه خوابی که شب قبل از کشته شدنش دیدم . خواب دیدم "هواپیمایم تک کابین شده .وقتی داشتم سوار می شدم جواد را دیدم که از کنارم گذشت .صورتش سفیدِ سفید شده بود . گفتم :تو نمی آی ؟ گفت :هواپیمای من خراب شده تو برو من خودم پیاده می آم ." رضا بهاری زاده |+| نوشته شده توسط مجید در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:52 |
سایه ی بیکرانم
((به نام خدا))
بازمرده ای ازقبربیرون می کشم وکفن پوسیده اش رادیگربارتکه تکه میکنم تاشاید زنده ام کند این مرده را # # # آنگاه که در پیش رو جز سایه های توهم نمی بینم ، این پندار دیگربار زنده می شود درمن که شاید هنوز شعله ای افروخته مانده است پشت سرم و چون واپس می نگرم ،می میرد این توهم هم که در آن سو نیز نمی بینم جز کشیده سایه ی خویش ،سر فروبرده تر ازهمیشه در گریبان و به راه ادامه می دهم و می روم به سویی که می کشانندم خودخواسته و ناخواسته به دنبال روزنه ای باریک به تنگی چشمانم که تصور نوری گسترده از چپ به راست نمی گنجد در مخیله اش بدین پندار که این گستره را شاید وجودی نباشد و این پندار که اگر نمی بود چه چیز می کشاندم که اندرون سایه خویش باز نگردم تصویری سیاه از ابعاد جسمم ، بی نور ، پیوسته به کرانه های هستی و نیستی که در برم می گیرد بی آنکه بخواهدم اندیشه ای بنا کنم ورایش درخویش و بنا می کنم از روزنه ای باریک و تنگ از جسمی نه از جنس سایه به تنگی اندیشه ام که چون ستونی بلند ، باریک و سست در میانه اوج می گیرد بی یافتن سقفی که ستونش باشد که سقفی نیز اگر می بود بی باریکه ی ستونی بر سرم فروریخته بود در هزارانی که بلند کرده بودم سرم را در پی دست هایم به سوی آسمان آری......................................... چنین است کوشش بی مایه ام در بر افراشتن ستونی اگرچه بی سقف و سست که نسبیتم بیداد می کند در تمامیت و کمال و تلخ است این دانسته نیز که بی گمان در خویش خاموش مانده ام چون همگان و بی همگان مجید |+| نوشته شده توسط مجید در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 5:7 |
همین
برگ های خشک ٬برگ های زرد شده٬همان هایی که روی هم تلنبار شده اند.
همان هایی که توی کارتن زیر تختم ریخته .زیر برگهای دیگری که روی بعضی هایشان نوشته ام با یکی دو تا کپی شناسنامه ٬گواهی اشتغال به تحصیل تاریخ گذشته وچندتا لیست فیلم که قبلا دنبالشان بودم. آشغال هایی که دیدنشان راحت تر است را رو گذاشته ام و دفترم را قایم کرده ام زیر آنها. دفتر را با برگهای خشکش که صدای خش خشش شبیه صدای برگهای پاییزی نیست . گاهی سراغش می روم . بعد از کشتن. بیشتر شبیه سقط جنین است .حرفهایم را هنوز متولد نشده به گور می فرستم . شاید تقاص مشق های ننوشته ام باشد .شاید هم نباشد . بعضی وقتها که دلم برای مشق نوشتن تنگ می شود .سراغ دفتر می روم ٬هر کلمه که دستم برسد می کشم و دفن می کنم لای برگ هایش زیر بقیه برگ ها توی کارتن زیر تخت. مرده را که نمی شود گذاشت توی ویترین مغازه ٬مردم حالشان به هم می خورد. فقط گاهی وقتها یاد بودی ٬چیزی درست می کنم ٬می گذارم بقیه بخوانند . مثل عکس پدربزرگ مرده ای روی سنگ قبرش . ولی فقط عکسی است از پدربزرگ مرده ای . همین. رضا بهاری زاده |+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 3:56 |
((به نام خدا)) (بخش اول) کشاورز دست هایش پینه نمی بندند.دیگر سراسر پوست کف دستش و حتی سراسر دستش مانند پینه شده و با دسته بیل انگار یکی شده است. ضرورت حضورکشاورز در داستان:توجیهی برای مزرعه و تعریف چیزی
تنها یک کارباقی مانده بود برای این مزرعه ی بزرگ. تعریف مزرعه از سه دیدگاه متفاوت: الف:جایی که می تواند با حضور کشاورز هر جا باشد ب:جایی برای رفع برخی نیازها ج:جایی که در آن چیزی می کارند تا بعدا درو کنند(طی کردن یک مسیر حلقه وار)
ضرورت حضورمترسک در داستان:نا معلوم (امید است طی داستان مشخص شود) ریخت شناسی مترسک:اساس تنه چوب بلند و محکمی است که یک سرش را فرو می کنند توی زمین وچوب کوچکتری را عمود روی آن میخ می کنند تا مانند صلیب شود.صلیبی زمخت که برای پوشانیدن زشتی اش یکی از پیراهن های کهنه ی کشاورز راکه دست کم دو جایش وصله خورده باشد را به تنش می کنند. و برای اینکه فرم بگیرد آن را با چیزی سبک و کم ارزش مانند کاه خشک پر می کنند و پایینش را می بندند تا کاه ها نریزند. سر دیگر وب اصلی تنه را درچیز دیگری فرو کرده اند به اسم سر تا شاید مترسک کمی بیشتر شبیه به آن چیزی بشود که باید بشود. به کمک پارچه ای که مانند یک بقچه پر از کاه باز هم خشک گره زده شده است. و جزء دیگر کلاهیست لبه دار که باید روی سر چپانده شود چون باید باشد. و البته مهم است که سر باید بزرگ باشد و گرد تا به راحتی کلاه رویش قرار بگیرد. تقریبا موجودیست شبیه به این:
(پایان بخش اول) |+| نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 15:33 |
تنها جای اتاق که نور خورشید به آن می رسد
این نوشته تکراری است حوصله تایپ کردن ندارم گفتم یه داستان قدیمی بذارم هم تجدید خاطرات بشه هم آپ کردم
حساب روز ها ازدستم در رفته .نمی دانم آخرین باری که تو را دیدم دو روز پیش بود یا ده سال پیش .حتی فکر می کنم اتاق هم بزرگتر شده آنقدر که از قدم زدن خسته ام کند وتنها کاری که می توانم بکنم این است که به تو فکر کنم. هر روز به یاد تو به تنها جای اتاق که نور خورشید به آن می رسد می روم جایی که می گفتی بهترین جای اتاق است .دراز می کشم و تو را می بینم که مثل وقتهایی که خسته می شدی آنجا خوابیده ای اما به نظر ناراحت می رسی شاید به این خاطر که هیچ وقت دوست نداشتی مرا اینجا ببینی .حتی تا وقتی که کلاغ شدی ورفتی نگذاشتی به اینجا نزدیک شوم . گاهی وقتها همین قیافه عبوسی که روی صورتت می بینم عصبانی ام میکند .قیافه که وقتی روی صورتت می نشیند انگار نگاهم نمی کنی . اما چه کنم دلم برایت تنگ شده کاش می شد برگردی . # دیگر حتی خوابیدن در تنها جای اتاق که نور خورشید به ان می رسد خسته ام می کند .اتاقی که مجبورم می کرد برای ده قدم جا به جا شدن به تو تنه بزنم آنقدر بزرگ شده که گاهی در ان گم می شوم .البته فکر کنم اتاق را اینجور بیشتر دوست داشته باشی .چون تا انجا که یادم می اید هر بار که به تو تنه زده ام اخم کردی حتی یکی دو بار چاقویت طرفم گرفتی . قیافه عبوست هنوز جلو چشمم است به همان وضوح خوابی که دیشب دیدم چاقویت زیر بالش بود و در تنها جای اتاق که نور خورشید به آن می رسد خوابیده بودی . تورا دیدم اما خودم را با اینکه چماق به دست بالا تر از تو ایستاده بودم ندیدم حتی صورتم را وقتی این خواب را در بیداری دیدم به یاد ندارم . قیافه ات را هنوز هم نمی توانم تحمل کنم اما چه کنم دلم برایت تنگ شده کاش می شد برگردی. # هر چه می گردم نمی توانم پیدایت کنم وقتی شروع به گشتن کردم مطمئن بودم که فقط کلاغ شدی و هنوز از اتاق بیرون نرفته ای آخر اتاق در و پنجره ای ندارد ولی حالا .... نمی دانم شاید بهتر باشد دنبال کلاغهایی با قیافه عبوس بگردم .همان کلاغهایی که وقتی بدنت را خوردند قیافه شان عبوس شد . # خیلی وقت است دنبالت می گردم٬ احتمالا خیلی وقت است دنبالت می گردم ولی هیچ کلاغی با قیافه عبوس پیدا نکردم. شاید بهتر است کلاغ شوم آنوقت حتما پیدایت می کردم.راستی تنها جای اتاق که نور خورشید به آن می رسد را گم کرده ام ٬همیشه آن را با چاقوی تو علامت می گذاشتم ما حالا که چاقو را در دست گرفتم گمش کرده ام. البته مهم نیست چون تنها جای اتاق که نور خورشید به آن می رسد با بقیه جاهای اتاق هیچ فرقی ندارد. نمی دانم تو در این اتاق بی دیوار چطور توانستی اسم جایی را که هنوز نفهمیدم فرقش با بقیه جاهای اتاق جیست بگذاری (( تنها جای اتاق که نور خورشید به ان می رسد)). رضا بهاری زاده |+| نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:20 |
روزها
از پی هم می گذرند................. همین مجید |+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:16 |
بچه هاي كوچكي كه به زحمت قدشان به بلندي يك كلنگ مي رسيد دور آب نما مي دويدند و چند تا بچه بزرگتر هم كه سه تا شان صورتشان را از ته تراشيده بودند و يكي هم ته ريش كوتاهي داشت با هم واليبال بازي ميكردند.يك جفت دختر و پسر هم ديده مي شدند كه روي يكي از نيمكت هاي راهِ پشتِ آب نما جوري كه ديده نشوند نشسته بودند. زن و مردي هم كه بهشان مي آمد صاحب حداقل يك جفت از بچه هاي دور آب نما باشند هم روي نزديك ترين نيمكت به آب نما لميده بودند. و او با كلنگي روي دوشش انداخته بود از جلو شان رد شد و بعد از آب نما نزديك محوطه درخت كاري شده كه رسيد ايستاد و شروع كرد به كندن.
كاشي ها و سيمان زيرشان آنقدر سفت بودند كه زودتر از دو ساعت نشود يك محوطه سه متري را بيشتر از چهار وجب گود كرد. چند تا پيرمرد كه قيافه همه شان او را به ياد معلم چهارم دبستانش مي انداخت از پشت سرش آمدند و از جلوش رد شدند. او كه حواسش جاي ديگري بود ٬حتي اگر هم مي خواست نمي توانست قيافه پير مرد ها را كه پشتشان به او بود ببيند. قيافه معلم ها را وقتي ديد كه مسير دويدنشان را قدم زنان برمي گشتند.يكي از پير مرد ها كه شكمش از بقيه بزرگتر بود و لبلس ورزشي قرمزي پوشيده بود چنان نگلهش مي كرد كه با خودش گفت :الان مي آد جلو و شروع ميكنه به اراجيف گفتن كه(اگر درس خونده بودي.....) حواسش جمع معلم ها بود كه كلنگش را به تخته سنگي كه ته گودال بود كوبيد.كلنگ از دستش ول شد و حس كرد مچ دستهايش داغ شده. نيم ساعت وقت گذاشت تا سنگ را در آورد و وقتي خواست دوباره شروع كند بچه هايي را كه واليبال بازي مي كردند را ديد. از كنار گودال كه مي گذشتند آنكه ته ريش كمي داشت گفت :(يه طناب به يكي از اين درختها مي بستي كه اگه يه وقت خواستي بياي بيرون زياد اذيت نشي). و بعد همه شان زدند زير خنده ولي او هر چه فكر كرد نفهميد كجاي حرف طرف با مزه بود. گودال آنقدر گود شده بود كه او را ايستاده تا گردن پنهان مي كرد. صداي بچه هايي كه دور آب نما بودند نمي آمد. شايد با پدر و مادرشان رفته بودند جاي ديگري بدوند. سرگرم كندن بود كه يك توپ پلاستيكي قرمز و سفيدكه خط هاي دو رنگش مثل نصف النهار از بالا تا پايين كشيده شده بود افتاد توي گودال. توپ را كه ديد ياد كلمه استوا افتاد و قيافه پيرمردهاي چند ساعت پيش از جلو چشمش گذشت. سرش را كه بلند كرد دختري را ديد كه بالاي گودال ايستاده. توپ را برداشت و به او داد. دختر توپ را انداخت پشت سرش و دستش را دراز كرد. قيافه اش مثل بچه هايي بود كه از الان به خاطر اينكه سال بعد قرار است به مدرسه بروند خوشحال اند. به بچه گفت: چيز ديگه اي اين تو انداختي؟ كه جواب داد : نه دستت رو بده بيارمت بالا. با خنده دستش رو توي جيبش كرد و شكلاتي را كه ديشب به جاي پول خور از مغازه دار گرقته بود را از ته جيبش بيرون كشيد و به دختر داد و بهش گفت برو بازي كن. همين طور كه مي كند دو نخ سيگار توي جيبش را پشت سر هم كشيد. دومي كه تمام شد با خوذش گفت مگه چقدر از ظهر گذشته كه داره غروب مي شه؟ دستش را بلند كرد كه لبه گو دال را بگيرد و بيرون بيايد ولي نتوانست. خواست از طرف ديگر برود كه پايش را روي ته سيگاري كه هنوز مي سوخت گذاشت و گودال تاريك شد. |+| نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:58 |
((به نام خدا))
کوچه شلوغ تر از همیشه شده بود. انگارهمه محله جمع شده بودند. قسم دادن ها و التما س های پیر مرد دیگر تمام و کمال به رکیک ترین فحش هایی که در این هفتاد و چند سال یاد گرفته بود تبدیل شده بودند. کسی چه می دانست. هفتاد و چند یا شاید هشتاد و چند. و مردم سطل سطل آب صابون روی سر و صورت و بدن لختش که تنها شرت خیسی حمایتش می کرد می ریختند. یک نفر هم شیلنگ آب را با فشار ، مثل زمانی که می خواهند باقیمانده کثافتی را از روی دیواری پاک کنند ، روی بدنش بالا و پایین می کرد . آب چرک وکف آلود و سیاهی که از بدنش به زمین جاری می شد ، خط باریکی تا جوی آنطرف کوچه کشیده بود وداشت به لجن خشک شده ی توی جو هم جان تازه ای می داد. پیرمرد دیگر رمقی برای دست و پا زدن نداشت و تنها قدرتی که سر پا نگهش می داشت طناب شل شده ای بود که به تیر برق بسته بودش. آبی که از بدنش سرازیر می شد دیگربی رنگ شده بود که طناب را از یک قدمی اش با چاقو بریدند. پیرمرد ولو شد روی زمین. # # # مردم پراکنده شده بودند ورفت و آمد در محله به حالت عادی بازگشته بود. هر کس رد می شد مثل همیشه بدون لحظه ای مکث تنها نگاهی به پیرمرد می انداخت و حداکثر عکس العملی که گاهی نشان می دادند ، تفی بود که می انداختند و می رفتند. پیرمرد داخل جو بود و چرک های جدا شده از بدنش را با دو انگشت شست و اشاره ، بدون دخالت سه انگشت دیگر ، از لجن ها یی که میانشان غلت می زد جدا می کرد و به خودش می مالید. مجید |+| نوشته شده توسط مجید در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 2:18 |
|
درباره وبلاگ
![]() کلیه مطالبی که در این وبلاگ نوشته شده و در آینده نوشته خواهد شد کذب محض بوده و توسط نویسندگان "رضا بهاری زاده و مجید خادم" کاملا تکذیب می شود.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
اسفند 1386شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 مهر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 پيوندهای روزانه
آرشيو پیوندها پيوندها
علیرضاجعفریمصطفی اسدی غروب کارون(علی نوری هزار و يك شب استاكر سينما دوست من محمد درويش فرشته توانگر رفیق آببو رضا بهاری قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |